رضا مو تو ر ی

زندگي چيزي نيست که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود...

 

 دلم برایت تنگ شده.
جمله ای تکراری  را انتخاب کردم تا شاید تکراری شدنم زیاد به چشم نیاید. 

شاید هنوز به این جمله معتقد باشم که عشق همه چیز است.
شاید بعد از رفتن تو هم همینطور معتقد ماندم.

دلم تنها مانده ... مانده به امید روزی که ...
کسی چه  میداند شاید همین نزدیکی ها باشد شاید هم ...
کسی چه میداند ...

 یاد آن روز ها سبز ، نردبانی بود که از آن عشق می رفت به بام ملکوت ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

راستی زندگی همچنان ادامه دارد همچنان که تو نیستی . باور کن گاهی تاب و تحمل انسان کنار میرود و آدمی اشتباه میکند ، خب این قاعده زندگی است .

یادت می آید اولین قرارمان چندمین شنبه از شروع هفته بود؟

خوب می دانی که در به خاطر سپردن تاریخ ها و زمان های سپری شده خوب نیستم.یادم می آید هر چهار هفته می شد یک ماه و تو چهار روز  مانده به یک ماه به قاعدگی می رسیدی .

آن روز برای دیدن کسی میخواستی به کجا برسی؟

راستی همه شکوفه های نارنجِ خانه ننه رسیده اند. آن سالاد شب مهمانی با آب غوره بود یا آب نارنج؟

درست یک روز شنبه بود .چهار  روز قبل از تولد تو ،به من گفتی از درخت خانه ننه نارنج بچین و بیاور . با همان لحنی که اگر یادت برود بیچاره ات می کنم.گفتی تا ننه راه نیافتده ... بدو ...

خانه ننه هم تیلیفون داشت هم تیلیویزیون 14 اینچ . می توانستم قبل از رفتنم از بودنش در خانه مطلع شوم.میدانی رنج کشیدن از دست محبوب هرگز کسی را از دوست داشتن باز نداشته است.

آن روز که باران روی شیشه های پنجره ضرب گرفته بود،گردنت را بوسیدم.گردنت را که بوسیدم فهمیدم  که چشمانت را بسته ای !فهمیدم ...دکتر گفت درد چشمانم بخاطر کم خونی است اما من از همان ابتدا فهمیدم که بخاطر ندیدن توست .هویج و آناناس را تجویز کرد و من یاد آن روز افتادم ...آن روز که باران پشت شیشه های پنجره ضرب گرفته بود روی آینه نوشته بودی : باران زد و من باز یادم افتاد به تو و طرح لبت قرمز پای نوشته ات امضا خورده بود.

عکست را پیدا نمی کنم .تمام کمد لباسی و جیب هایشان را گشته ام .همه جا را زیر و زبر کرده ام حتی جاهایی که می دانستم نیست.یعنی هنوز هم ممکن است در آلبوم عکس باشد؟

 تو عکس مستطیلی عروسی محسن را از گوشه آینه برداشتی؟

خب گهگاه ناچاریم سر زندگی کلاه بگذاریم . خودت بهتر از هر کسی دلیل گفتن این جمله ام را میدانی .راستی بچه محسن هم بدنیا آمده است.سه ماه از بچه علی کوچکتر است .دیشب که خانه شان بودیم ناف بچه افتاد و خاله پروین و مادر زن محسن با هم صلوات فرستادند.

هنوز هم نیمه شب ها از شوک بیدار می شوم می دانم نمی توانم تو را لمس کنم اما جای خالیت را چرا که نه ؟

باور کن گاهی اوقات نمی دانم با دانسته هایم چه کنم !

تا حالا کسی نبوده است که نمرده باشد.بابای احمد هم مرد.می گویند قبل از مردنش زیر ملافه ها هی کوچک تر و کوچک تر  می شده است .باور کن آدمها زندگیشان را مدیون مرده ها هستند.من خوب می فهمم تنهایی چه بر سر آدم می آورد من عادت کرده ام ولی معلوم نیست چه بر سر تو می آید .مردن خیلی غم انگیز است اما بعضی وقت ها زندگی غم انگیز تر است .

راستی عید نزدیک است.ننه مثل هر سال سبزه را دور کوزه پیچیده است. آن هم 3 تا .یک دانه اش را سر قبر تک پسرش گذاشته . دومی را روی قبر شوهرش و سومی را به من هدیه داده است.امسال هم ماهی نگرفتیم .ننه دوباره گفت :عید ما مرگ ما هی هاست .

این روز ها مثل سگ بی صاحاب شده ام .آموخته ام که ارزش حس بویایی را دریابم و این که قدرت آن در یاد آوری دلتنگی ها خانمان بر انداز است.

راستی حال دلم خوب نیست...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

و چقدر دلم برایت تنگ شده است ای دور ِ نزدیک ...

نوشته شده در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

این روزها عجیب شده ام !؟ عجیبِ عجیب ....

خب راستش این است که ، سایه ای به دیوار قلبم تکیه داده است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

مگر خداوند غیر از درستکاری و محبت ، قدر دانی از رحمت او و حضور فروتنانه درپیشگاهش چه چیزی  دیگر ی از تو می خواهد ؟

خداوندا دعای مرا مورد توجه قرار بده و بگذار گوشهایت صدای کسی را که به تو پناه آورده  بشنود.

خداوندا حکومت و فرمانروایی تنها از آن تو باد و قدرت و بزرگی تو ابدی خواهد بود.

 

پ ن : خیلی بلا ها آدم در  زندگی به سرش می آید و خودش مسبب همه آ نهاست . یا  وقتی به ریشه آنها پی می برد که دیگر کار از کار گذشته است .

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |