رضا مو تو ر ی

"بر ما گذشت خوب و بد ، اما تو روزگار فکری به حال خویش کن ، این روزگار نیست"



سکوت می کنم.
تمام حواسم را یک جا جمع می کنم . تا تمام گفت هایش را  یک به یک به خاطر بیاروم.
خاطر ها یم خش برادشه . به سختی می اید و مبهم.
یقه ام را گرفته و داد می زند .مثل همیشه میخندم و عصبانی می شوم.
سکوت می کنم . صبر می کنم . داد میزنم  .یقه اش را می گیرم. دوباره می خندم وپشت به او راه خودم را پیش می گیرم و تمام خشمم را با دود سیگار بیرون می دهم.
پیش خودم زمزه می کنم :
هیچ وقت یک اعدامی را تهدید به مرگ نمی کنند.
هیچ وقت یک اعدامی را تهدید به مرگ نمی کنند.
یاد کودکی خوش. می زدیم و می خوردیم و دست آخر بستنی میخریدیم و لیس میزدیم.
حسرت بچه بودن و ماندن ، همیشه کنج دلمان می ماند .وقتی می گویند دیگر بزرگ شدی و باید نان آور خانه باشی دلم میگیردو دلم  می خواهد بچه باشم و مادرم نان آورم باشد.
دلم می خواهد بچه باشم و مادرم برای یاد دادن زندگی مرا با نی قلیان محکمتر از قبل بزند.
دلم میخواهد بچه باشم و بچه بمانم و هی اشتباه کنم و یاد بگیریم.
 به امید روزی که بالاخره بزرگ می شوم.
وقتی بچگی در اعماق سکوت ما به سوی ما باز می گردد.با همان لطافت بچگانه نوازشمان می کند.
زندگی خالص و ناب و ظریفی را تداعی میکند.مثل هوایی که بال های سنجاقک را در بر می گیرد.
شاید تنها گناه کودکان این باشد که می خواهند آنچه را که حتی فرشتگان هم نمی فهمند بفهمند.
آه ای سرزمین من ایران ای کاش تو هم کودک می شدی.

 

گاهی اوقات نمی دانم چگونه باید از تو تشکر کرد.

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

پاییز

پاییز بود .
مثل ساعت های بی عقربه به هم زل میزدیم و پی زمان می گشتیم.
سرما دستهای مشت شد ه مان را درون جیبمان گذاشته بود.
تا آن دم حرف ها همه ، به جنس کشک بود .
کسی را دیدیم که وظیفه اش را عاقلانه بر دوش گرفته بود و کلمات مردانه از دهانش خارج می شد.
 ... کتاب بخوانید، بهترین ها را بخوانید ...
هنوز گیج و گنگ و غریب و عجیب و نارنجی بودیم .

پس تکلیف جدول ضرب و آن همه قاعده و قانون و فرمول های پیچ در پیچ چه می شود؟
چه بر سر مشق های شبانه و رونویس ها می آید؟
نمی دانم درآن زمان ، ما ، در مکان اشتباه بودیم یا او؟ نمی دانم !
اسم او را استاد اشتباهی گذاشتم.

زمستان

همیشه هوای سرد زمستان افسوس گذشته ها را با خود می آورد .
چه حرف هایی که بیات شد.چه کارهایی که به سر انجام نرسید.
سوز سردی می آید .تمام تنم را با خودش می لرزاند.
یاد چشمان پر از انتظارش می افتم و حسرت شنیدن دو کلمه .
از بس فکر کردم که زمان همیشه وجود دارد و هیچ گاه برای گفتن آن دیر نمی شود،
آن را به فردایی انداختم که هرگز نیامد.
بالاخره ساعت را که نمی شود به عقب برگرداند.


بهار

در حاشیه پیاده رو :

ظرف آبی را تصور کن
آدمی با آن وضو می گیرد .
آدمی از آن جرعه ای می نوشد
دیگری چنان می کند و
دیگری طهارت می گیرد.

تابستان

استاد به ما آموخت که رمز زندگی دوست داشتن نیست .
چرا که همه استاد را دوست داشتیم ، دوست داریم ، دوست خواهیم داشت.
استاد به ما آموخت که رمز زندگی دوست داشتن نیست .
اعتماد است.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

تو که رفتی باد در را محکم  پشت سرت بست ...

بی حال روی مبل افتادم و با تمام اندامم در آن فرو رفتم.همیشه رفتن بدون خدا حافظی سخت است.چشمانم را که می بندم بی اختیار به تو فکر میکنم و بغض چشمانت . مدت هاست که دیگر جلوی چشمانم گریه نمی کنی.تنها بغض میکنی و چشمانت را از من می دذدی و همین مرا عصبانی می کند.همین که مرا نمی بینی.

لیوان آب را تا نصفه خوردی.تا آنجا که چشمانت مرا نشانه گرفت .و بهت نگاهت تا مغز استخوانم نشست.وقتی میبوسمت خودت را پس می کشی بارها گفتی وقتی دعوا می شود نزدیک من نیا و من بیشتر از همیشه به تو نزدیک میشوم.

می بوسمت و دعوا میکنیم .داد می زنی و انگشتانت را مشت می کنی و با تمام بی رحمیت از من خورده میگیری ومن با تمام منطقم از تو انتقام می گیرم.نگاهت که سنگین میشود خودم را می بازم .روبه روی دیوار می ایستم و سرم را به آن تکیه میدهم، یه کلمه حرف دیگر سرم را متلاشی میکند
و او این را می داند
و بی خداحافظی میرود.

نوشته شده در جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

دمدمای غروب بود که بارون پشت پنجره شدت بیشتری گرفت.مادرم گفت خدایا شکر به این بارون رحمتت و از پشت سرم رد شد  .این جمله مادرم که  همیشه با دیدن اولین قطره بارون تو سرم اکو میشه یادم اومد. «زیر بارون حاجتتو از خدا بخواه ».
قطرات بارون بود که روی زمین می جوشید و حباب می کند .یاد چند سال پیش افتادم که هیچ اکراهی برای رفتن زیر بارون نداشتم.روی پلیور سبزم کت خاکستریم و می پوشیدم و شال و کلاه قهوه ایم  رو که تا روی گوشا مو می پوشند  سرم می کردم  و هل می خوردم زیر بارون .پوتین  سربازی هادی  رو که دو سال بعد از سربازی رفتنش میخواست   به قیمت 4 هزار تومن بفروشه، خریده بودم و این موقع ها با جوراب پشمی می پوشیدمش .از اون موقع به بعد  تنها جایی از بدنم که تو بارون خیس نمی شد و یخ نمی کرد  پاهام بود.یه خیابون بود که عشق من تو روزای بارونی بود.دو طرف خیابون درختای بلند بود با ته رنگ زرد وسبز و یه پیاده روی خلوت .یه سوپر بود که روزای بارونی تمام سبدای شیر و نوشابه به علاوه قفسه چیپسا رو می چپوند تو یه وجب جا تا خیس نشن.از سو پریه نخ سیگار کنت می خریدم.اون موقعه ها  کنت خیلی با کلاس رفت واومد داشت.هیچ وقت روم نشد که توی مغازه سیگارم و روشن کنم .کبریت و قبلا از آشپزخونه تک زده بودم و توی جیبم بود.کم کم سرمای هوا داشت توی دستام می نشست و کرختشون می کرد.تو اون خیابون یه کوچه بود که یک طرفش خونه بود و طرف دیگش دیوارای یه باغ بود که از کنار دیوار که رد می شدی بوی  خاک وگِل و درخت کاج که تو روزای بارونی بیشتر بوش به چشم می یومد مشامتو پر می کرد.بیست ، سی قدمی که کوچه رو رد می کردم با دستای سرما زدم سیگار و از جیبم در می اوردم و فیگور این سیگار کش های حرفه ای و به خودم می گرفتم و سیگار و دهنم می زاشتم بعد دستامو دور چوب کبریت جمع می کردم و سرمو کج می کردم و چوب کبریت گر گرفته رو به سیگار نزدیک می کردم و یه پک عمیق می زدم و اولین دود و با سرعت بیرون میدادم. تازه چند سال بعد فهمیدم که دود اول و به خاطر باروت کبریت چکُشی میدن بیرون نه پرستیژش.قطرات بارون به سرعت روی سرو صورتم می خوردن و رگه های بارون از روی کلاهم سر می خوردن و جاشون رو روی صورتم جا می زاشتن .

          
          بارون بارونه زمینا تر میشه                  گلنسا جونم کارا بهتر میشه

اینو زیر لب میخوندم و موقعه بیرون دادن دود سیگار ، سرم رو به طرف بالا می گرفتم اینطوری هم بیرون دادن دود حال بیشتری داشت هم قطرات بارون که تو سر و صورتم می خوردن حالی به حالیم میکرد .بدنم از سوزِ سرما سوزن سوزنی می شد.اون موقع همه کتابا می گفتن  مثبت فکر کن و من به دنبال اسطوره ای به نام خوشبختی دل خوش کرده بودم .

چشمامو می بستم : . ...
چشمامو باز می کردم و به بالا  نگاه می کردم .ابرای خاکستری و غمگین ، دونه های درشت بارون ،رعد و برق ، صدای ...
چشمامو می بستم : . ...
 چشمامو  باز می کردم و بالا رو نگاه می کردم .ابرای خاکستری و غمگین ، دونه های مورب بارون ...
چشمامو می بستم و بغضمو  که غورت میدادم  دو تا قطرهء اشک از کنار چشمام سر می خورد پایین .هوا سرد بود و همه جا خیس با این حال بارون ولرم و دلچسبی بود.
این صدای مادرم است:«امسال سال پربرکتی است.»
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

لحظه هایم آکنده از سایه های تردید است.

در خود احساس گم گشتگی می کنم.

زندگی  خلاصه ای است، یکنواخت!

نوشته شده در جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

Design By : Night Melody